تبليغاتX
منو تو

منو تو
 
خودمو خدامو عشقه

5صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..

6 صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .

7صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت 12 ظهر کلاس داره!!!!!!!!

8 صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم 18 کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…

9صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)

10 صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .

11 صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون 19 تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .

بقیش تو   ادامه مطلبه   با یه مقدمه از اومدنم ...

 



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ توسط امین
 

من نمی فهمم چرا روز مادر که می شه همه به دخترام تبریک می گن؟؟؟ ( از دختری که هنوز تو شیکم

مامانشه تااا دخترای دم بخت که قربونشون برم دست هرچی مادر از پشت بستند ... البته از لحاظ گرفتن هدیه و ...)

...

اما روز پدر چی ؟؟؟  ببینم ... جز پدرتون به کسی دیگه ام تبریک گفتین این روزو؟؟؟؟؟؟

هر چند که می دونم دخترا تا حالا رو این موضوع فکر نکردند و خوب طبیعیه که واسشون مهم نباشه!!!

...

اما دارم واستووون!!!

پ.ن۱ : میلاد با سعادت امام علی (ع) رو به همه تبریک می گم .

پ.ن ۲ : روز پدر  و  به تموم پدرای دنیا تبریک می گم ...

  ...

پ.ن۳: از دوستان عزيزم به خاطر نظراتشون ممنونم مخصوصا شكيلا (مترسكها ايستاده مي ميرند) كه كلي راهنماييم كرد... و اما چند تا نكته!!!

خوااااااهش مي كنم پست هارو با دقت بخونيد بعد نظر بديد !!!

يه خورده همچين بگي نگي بايد بيشتر بريد  تو عمق مطالب !!

ببينم اصلا چرا همه ي مخاطباهاي وبلاگ دخترن؟؟؟

تا حالا به هزارتا بلاگ پسر رفتم  و براشون كامنت گذاشتم كه برادر من عزيزم خوشگلم قربون شكل ماهت برم الهي دورت بگردم ... با چه اسمي لينكت كنم ؟؟؟ عجب وبلاگ نازي داري...من تو آسمونا دنبالت مي گشتم تو نت پيدات كردم  و خلاصه كلي چيزاي ديگه اما فايده نداره كه نداره!!!

مطمعنم حتي يه بارم كليك نكردن رو اسمم  

به نظرتون مشكل از منه يا اونا  ؟؟؟


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ توسط امین
 

وقتي در آسانسور بسته ميشه با صداي بلند بگين :نترسين.. نگران نباشين ..لازم نيست خونواده هاتون رو خبر کنين چند لحظه ديگه در باز ميشه
وقتي از آسانسور پياده ميشين دگمه همه طبقات رو بزنين…مخصوصا اگه يه عده هنوز تو آسانسور هستن
يه دوست خيالي تون رو جوري که انگار همراه شما هست به همه معرفي کنين و شروع کنين الکي باهاش حرف زدن
رو به ديوار آسانسور در حالي که پشت تون به همه هست بايستين…اگه شما نفر اولي باشيد که سوار شدين به احتمال زياد بقيه هم همين کارو ميکنن
يه دفه بگين : اي واي ..نه .. بارون گرفت… بعدش چترتون رو باز کنين

از همه آدرس اي- ميلشون رو بپرسين و بعد آدرس هاشون رو مسخره کنين

توي يه دستمال فين کنين سپس به بقيه نشون بدين

در کيفتون رو باز کنين و انگار يکي اون تو هست يواش بگين ..هواي کافي داري؟؟؟

هر کسي که وارد ميشه باهاش دست بدين و يه سلام عليک حسابي بکنين و بگين ميتونه شما رو جناب تيمسار صدا کنه

هر از چند گاهي صداي گربه در بيارين

به يکي از مسافر ها خيره بشين بعد يه دفعه بگين ..اوه تو که يکي از اون هايي…بعد تا ميتونين ازش فاصله بگيرين

يه عروسک خيمه شب بازي دستتون بکنين و با بقيه مسافر‌ها از طرف اون حرف بزنين

هر طبفه که ميرسين ..صداي دينگ در بيارين..بعد به يکي از مسافر‌ها بگين نوبت تو هست …خدا بيامرزتت

يه صندلي (تا شو) با خودتون بيارين يه دوربين با خودتون بيارين و از بقيه مسافر ها عکس بگيرين
البته اگه ديدين همون پايين تحويلتون دادن به تيمارستان از من به دل نگيري

سلام دوستای گلم

ممنونم از نظراتتون امیدوارم از این پست هم خوشتون بیادمنتظر نظرا و انتقادای قشنگتون از خودم و پستم هستم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ توسط امین
 

سلام به همگی ...

از این به بعد پستای متفاوتی تو وبلاگ "عشق مرده" می بینید که امیدوارم خوشتون بیاد ...

واسه اولین تغییر تو کارم  با معرفی کتاب رمان "یاسمین" نوشته م.مودب پور اومدم.

 خودم ازین کتاب خیلی خوشم اومد ... (  به پیشنهاد یکی از دوستام از یه سایت واسه موبایلم 

دانلودش کردم که حقیقتشو بخواید تو این سه روز که کتاب و می خوندم کلی گریه کردم )

توضیح کتاب: داستان زندگی پسری جوان که به دختری پولدار دل می بندد که هر بار از عشقی که دارد پشیمان می شود و دوست پولدارش … و آن نوازنده ویالن داستان زندگی پر از غمش را تعریف می کند مثل آنکه پدربزرگی برای شما داستان تعریف می کند .

اینجا دانلود این کتاب بسیار زیبا رو واسه گوشیهاتون گذاشتم .. البته اگه اهل  کتاب هستید

بهتون پیشنهاد می کنم برید بخرید ...

فرمت : جاوا

دانلود 

رمز فایل:www.kar20.ir 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ توسط امین

خدا خر را آفريد و به او گفت:
تو بار خواهي برد، از زماني که تابش آفتاب آغاز مي شود تا زماني که تاريکي شب سر مي رسد. و همواره بر پشت تو باري سنگين خواهد بود. و تو علف خواهي خورد و از عقل بي بهره خواهي بود و پنجاه سال عمر خواهي کرد.
خر به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! من مي خواهم خر باشم، اما پنجاه سال براي خري همچون من عمري طولاني است. پس کاري کن فقط بيست سال زندگي کنم و خداوند آرزوي خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفريد و به او گفت:
تو نگهبان خانه انسان خواهي بود و بهترين دوست و وفادارترين يار انسان خواهي شد. تو غذايي را که به تو مي دهند خواهي خورد و سي سال زندگي خواهي کرد.
سگ به خداوند پاسخ داد:
خداوندا! سي سال زندگي عمري طولاني است. کاري کن من فقط پانزده سال
 عمر کنم و خداوند آرزوي سگ را برآورد.

خدا ميمون را آفريد و به او گفت:
تو از اين سو به آن سو از اين شاخه به آن شاخه خواهي پريد و براي سرگرم کردن ديگران کارهاي جالب انجام خواهي داد و بيست سال عمر خواهي کرد.
ميمون به خداوند پاسخ داد:
بيست سال عمري طولاني است، من مي خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوي ميمون را برآورده کرد.
و سرانجام خداوند انسان را آفريد و به او گفت:
تو انسان هستي. تنها مخلوق هوشمند روي تمام زمين. تو مي تواني از هوش خودت استفاده کني و سروري همه موجودا ت را برعهده بگيري و بر تمام جهان تسلط داشته باشي. و تو بيست سال عمر خواهي کرد.
انسان گفت:
سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بيست سال مدت کمي براي زندگي است.
 آن سي سالي که خر نخواست، آن پانزده سالي که سگ نخواست و آن ده سالي که ميمون نخواست زندگي کند، به من بده. و خداوند آرزوي انسان را برآورده کرد.
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بيست سال مثل انسان زندگي مي کند!
و پس از آن، ازدو اج مي کند و سي سال مثل خر کار مي کند مثل خر زندگي مي کند، و مثل خر بار مي برد!
و پس از اينکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه اي که در آن زندگي مي کند، نگهباني مي دهد و هرچه به او بدهند مي خورد!
و وقتي پير شد، ده سال مثل ميمون زندگي مي کند؛ از خانه اين
پسرش به خانه آن دخترش مي رود و سعي مي کند مثل ميمون نوه هايش را سرگرم کند!
و اين بود همان زندگي که انسان از خدا خواست!!!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ توسط امین
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک